تبلیغات
:: مــاه تابان من ::

مــاه تابان من




سه شنبه 25 دی 1386


ماه من!روزهای باهم بودنمان چه زودسپری شد و چه آسان جای خود را به روزهای مرگبار تنهایی و شبهای بی پایان اشک وزاری داد.

ماه تابان من!روزهای گرم عاشقی چه ساده گذشت و چه ساده در پشت غبار قهر وکینه ناپدید شد،چنانکه گویی هرگز وجود نداشته!

نمی دانم،شاید قسمت چنین بود...

آیا بگویم دوستت دارم ای ماه من؟...آری می گویم،می گویم...

دوستت دارم ای ماه من!

دوستت دارم به اندازه تمامی ضربه های قلبم که تنها برای تو تپید،دوستت دارم به اندازه تمامی قطره های اشکم که تنها برای تو چکید و دوستت دارم به وسعت قلبی که هرگز به تو نرسید.

باورم نمی شد،باورم نمی شد این همه روز را بی تو بگذرانم و زنده باشم.بی تو،بی مهر تو و حتی بدون لحظه ای دیدار...اما زنده ام واین روزهای زنده بودن چه تلخ وسیاه گذشت.

ماه من!دیگر نفسی نمانده برای زمزمه های عاشقانه و نه هوسی...شاید لحظه بدرود فرارسیده.

شاید...

      خداحافظ ماه من...


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 25 دی 1386 و ساعت 01:01 ق.ظ | نظرات ()

سه شنبه 4 دی 1386


گفتم سلام اما خداحافظ جوابم بود

سهم من انگار از تو بغض والتهابم بود

ظلمانی ام این ظلمت دلمرده را دریاب

ای آنکه شور چشمهایت آفتابم بود

مثل کویری داغ در رویای تابستان

روحم عطش ریزان تصویر سرابم بود

مثل تمام کوچه های مرده اینجا

میراث من ترس وسکوت واضطرابم بود

در حسرت آن لحظه های رفته بر بادم

وقتی که تو بودی و ماه و ماهتابم بود

(شاعر...؟)                   


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 4 دی 1386 و ساعت 07:12 ق.ظ | نظرات ()

سه شنبه 4 دی 1386


ماه من!آنجا که چشمها سخن می گویندکلمات را معنا ومفهومی نیست و آن هنگام که خنجر نگاه از خنجر کلام تیز تر است،من و تو را کی مجال گفتگوست؟

دلتنگی ام برای تو وسیع است ماه من،وسیع و بی پایان...مثل روزهایی که هنوز ندیده بودمت ـ و گویی همیشه در انتظارت بودم! ـ

پس بیا...بیا در خنکای یک عصر دی ماه مانند دو غریبه در کنار هم راه برویم و به سرمای قلبهای بی عاطفه یمان بخندیم و به چشمهای یکدیگر نگاه نکنیم که از قلبهایمان به هم خیانتکارترند!

بیا،بیا آن خیابان آشنای قدمهایمان را هی برویم و برگردیم تا شاید،شاید در گوشه یا کناری عشقی را پیدا کنیم که در قلبهایمان جوانه نزده محکوم به مرگ شد...

بیا،بیا باز هم بخندیم به آنچه نباید می گفتیم و گفتیم و به آنچه باید می گفتیم اما نگفتیم تا شاید زشتی غرورمان از چشم یکدیگر پنهان بماند.

بیا،بیا راهی را که رفته ایم برگردیم!

و آنگاه اگر فرصتی بود سر بر روی شانه های یکدیگر گذاریم که امن ترین جا برای گریستن است.


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 4 دی 1386 و ساعت 07:12 ق.ظ | نظرات ()

سه شنبه 27 آذر 1386

سلام ماه من!

باتوحرف دارم وخیلی هم حرف دارم ولی تند از کنار من ورویاهایم وشاید،شاید رویاهایت می گذری و مرا با چشمانی اشک آلود تنها می گذاری تا باز خواننده مرثیه های بی کلام باشم...

ماه من!نگذار دیگران من وتو را از هم بگیرند.نگذار روزی قصد با هم بودن کنیم که دیگر برای هر دوی ما دیر شده،روزی که قلبمان جای عشق دیگری شده...یا شاید جای کینه از یکدیگر.

ماه من!نخواه جام زندگی که برای دیگران لبالب از باده عشق است برای ما لبریز از شوکران تنهایی باشد.

ماه من!نگذار برای با هم بودن ناگریز از دنیایی دیگر و دیداری دیگر باشیم.نگذار با زخمهای تردید و بدگمانی عشق یکدیگر را جستجو کنیم و باز از آن تهی شویم!

ماه من!یاریم کن وبگذار فردایم رنگی از رویا بگیرد.


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 27 آذر 1386 و ساعت 11:12 ق.ظ | نظرات ()

یکشنبه 25 آذر 1386

می نویسم،می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جان دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه ،این گریه اگر بگذارد

گریه، این گریه اگر بگذارد!


نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه 25 آذر 1386 و ساعت 08:12 ق.ظ | نظرات ()

یکشنبه 25 آذر 1386

می دانم،اطمینان دارم وبر این باورم که در یک گوشه این دنیای بزرگ کسی هست که قلبش بزرگترین تکه گمشده قلب منه.
کسی که دوستش دارم،کسی که دوستم داره.
کسی که محبتش قسطی نیست،کسی که برای نگه داشتنش مجبور نباشم خودمو انکار کنم.
کسی که یک روز میاد وروی همه تردیدها خط بطلان میکشه.
کسی که دستاش اندازه دستم باشه،کسی که قدمهاش به بلندی قدمهام باشه.
کسی که از راه می رسه،بی تردید یک روز از راه میرسه...ومنو میشناسه.
کسی که میتونم صدای پاهاشو از همین الان بشنوم.
و من برای اون هست که منتظر نشستم.
برای من وتو دیگر حرفی نمانده وبرای همینه که سکوت اختیار کردیم...
برای آمدنت راهی نمیدانم واگر میدانستم به کار نمی بستم.اگر آمدنی باشی برمیگردی ومیمانی واگر نباشی...برو! اشکهای من بدرقه راهت باشه!

نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه 25 آذر 1386 و ساعت 02:12 ق.ظ | نظرات ()

جمعه 23 آذر 1386


سلام ماه من!

چقدر دلم برات تنگ شده!راستی کی بود آخرین روز؟

دیروز؟نه نه، چند هفته پیش،یاچند ماه پیش؟اصلا مثل این که پارسال بود،آره؟یا ده سال پیش،یا صد سال پیش؟

چرا می خندی؟...راست میگی ما هیچوقت همدیگه رو ندیدیم،هیچوقت نشناختیم...

نه  اون مسعودی که تو می شناختی من بودم و نه اونی که من دوست داشتم تو بودی...

پای هیچ غروری در میان نبود ،آنچه شکستنی بود شکستم ، چیزی که از آن نگذشتم شخصیتم بود.من نمی خواستم مسعودی باشم که تو می شناسی،حتی اگر دوستم داشته باشی!

نه، من اون مسعودی نبودم که تو می شناختی!

اما...دوستت داشتم.

اما...دوستت دارم!   

                                       


نوشته شده توسط مسعود در جمعه 23 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ | نظرات ()

تموم شد...
چهارشنبه 21 آذر 1386

آیا بگویم دوستت دارم ای ماه من؟


نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه 21 آذر 1386 و ساعت 01:12 ق.ظ | نظرات ()

چهارشنبه 21 آذر 1386


ماه من! روز اول یادت هست؟یادت هست همه چیز چه ساده آغازشد؟ یک لحظه، یک نگاه و ...یک سال؟

یادت هست با چشمهای رنگ دریاهای بیکرانت نه یک بیت،که غزل غزل برایم شعر می خواندی ومن گوش می کردم.ناتوان از گفتن.

یادت هست که توی چشمات غرق شدم که دست یاری به سویت دراز کردم؟

یادت هست  بهت گفتم در اولین نگاه عاشقت شدم ؟ یادت هست بهم گفتی هر کس تو زندگی یکبار عاشق میشه ولی بهتره منطقی فکر کنه؟آره یادت هست؟

یادت هست گفتم عاشقتر از این حرفام ؟ یادت هست خندیدی؟

یادت هست گفتی ما با هم دوستیم و من دوستی ات را در آغوش فشردم که یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم.

.

.

.

یادت هست نه تنها دل من که پیمان دوستی ات را هم شکستی؟

یادت هست ازت گله کردم؟ یادت هست با چشمای یه غریبه نگاهم کردی وهیچ نگفتی؟...یادت هست دیگر هیچ سخنی نگفتیم و آن روز و روزهای بعد سرد وغریبه از کنار هم گذشتیم؟

یادت هست ماه من؟ یادت هست؟


نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه 21 آذر 1386 و ساعت 01:12 ق.ظ | نظرات ()

کوچه خوشبختی...
سه شنبه 17 مهر 1386

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی و از نهایت ظلمت حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 17 مهر 1386 و ساعت 07:10 ق.ظ | نظرات ()

آرزو دارم...
سه شنبه 17 مهر 1386

آرزو دارم شبی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

میرسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

میرسد روزی که شبها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو ازبر کنی


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 17 مهر 1386 و ساعت 07:10 ق.ظ | نظرات ()

احساس...
سه شنبه 17 مهر 1386

مــی خواهم امشب تمام خاطرات کودکیم را قابی کهنه بگیرم

 و بر سر در دیده گانم بیاویزم

تا فراموش نکـنم که روزی بقچه ی وجودم

 پر از نان و پنیر احساس بود


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 17 مهر 1386 و ساعت 07:10 ق.ظ | نظرات ()

قول...
سه شنبه 17 مهر 1386

قول دادم تا آخر آخرش کنارت بمونم

با تمام بی مهریات با تمام سنگدلیات

قول دادم بمونم و می مونم

گله ای هم ندارم چون همه جوره می خوامت

همه جوره


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 17 مهر 1386 و ساعت 07:10 ق.ظ | نظرات ()

دنیای نامرد...
سه شنبه 17 مهر 1386

دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی میكرد

این دختره یه دوست پسری داشت كه عاشقه اون بود

دختره همیشه می گفت

 اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم

 یه روز یكی پیدا شد كه به اون دختر چشماشو بده

وقتی كه دختره بینا شد  دید كه دوست پسرش كوره

بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو

پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :

مراقب چشمای من باش...!


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 17 مهر 1386 و ساعت 07:10 ق.ظ | نظرات ()

خواب...
سه شنبه 17 مهر 1386

  یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول ندارم

گرچه جسم به ظاهر خسته است ولی دل دریاییست

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد ، باشد

دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچ و هر کس، که تو را دارم

عزیز دل


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 17 مهر 1386 و ساعت 07:10 ق.ظ | نظرات ()

خیال...
سه شنبه 17 مهر 1386

روز از پی خیال تو از خانه می روم

شب در سکوت خلوت من خانه می کنی

من می نویسم از تو و از لحظه های عمر

پایین خاطرات من امضا نمی کنی


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 17 مهر 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ | نظرات ()

تو نمیدانی...
سه شنبه 17 مهر 1386

ماه من تو نمیدانی که روزگار چقدر کوتاه است و چراغهای خوشبختی دیری نمی پایند و همیشه نمیتوان شانه به شانه دوست در باران قدم زد و سیبها و پرنده هایی را که روی شاخه ها نشسته اند تا آخر شمرد. همیشه نمیتوان دست دوست را گرفت و به تماشای قله هایی برد که در دو قدمی خدا ایستاده اند. ماه من تو نمیدانی که ممکن است ناگهان در میانه راه گردبادی عظیم همه چیز را در هم پیچیده و اثری از حرفهای قشنگ و نگاههای خاطره انگیز نماند . نه تو اینها را نمیدانی که اگر میدانستی ...

هیچكس لیاقت اشكهای تو را ندارد و كسی كه چنین ارزشی دارد باعث اشك ریختن تو نمیشود

 


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 17 مهر 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ | نظرات ()

گریه...
سه شنبه 17 مهر 1386

من گریه خواهم کرد به وسعت تمام چشمه های گرم زندگی به وسعت تمام چشمه های سرد خاموش من گریه خواهم کرد به وسعت عمر یک چشم به وسعت نگاه طولانی یک عاشق من گریه خواهم کرد به وسعت تمام دریا های بی آب به وسعت تمام زندگی های نا تمام آیا جائی هست که با ریخته شدن اشکهای من لبریز نشود؟ آیا کسی هست که با اشکهایم دلتنگی هایم را بفهمد؟ آه ای خدای من! آیا دل من نیز گریه کردن را فراموش خواهد کرد؟ آیا گریه نیز از من دوری خواهد گزید؟افسوس که نمی دانم...و باز گریه و گریه و ...

دیگر هوایی برای تنفس نیست قاضی سرنوشت من،  عاقبت خواستی تا رعشه های مرگ را بر اندام بی تابم نظاره كنی؟ پس شتاب كن.... گلویم بی تاب طناب دار فراموشی توست... نفس هایم به شماره افتاده اند... شتاب كن...شتاب...

کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم آن کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد عشق را آلوده کرد !!! او تمام هستیم را محو یک عشق معما گونه کرد جرم من این بود تنها یک نگاه با مجازاتی چنین سنگین سخت! یک جدایی وا ه ی تلخ این تناسب در کدامین جای دنیا بوده است گر که تنها عاشقی جرم من است دوست دارم که من مجرمترین انسان این دنیا باشم ...


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 17 مهر 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ | نظرات ()

سه شنبه 13 شهریور 1386

ای دل چنان بنال كه آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاك من با او بگو كه مهر تو از دل

نمی رود هر چند بسته مرگ بر هلاك من ...

                                                                    فریدون مشیرى


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 13 شهریور 1386 و ساعت 12:09 ب.ظ | نظرات ()

سه شنبه 13 شهریور 1386

ای شعر من بگو كه جدائی چه می كند

                كاری بكن كه در دل سنگش اثر كنی

                                     ای چنگ غم كه از تو بجز ناله برنخاست! 

                                                          راهی بزن كه ناله از این بیشتر كنی

                                                                                                           ....


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 13 شهریور 1386 و ساعت 01:09 ق.ظ | نظرات ()

سه شنبه 13 شهریور 1386

ترس از عشق، ترس از زندگی است، آنان كه از عشق می گریزند،

                                                                           مردگانی بیش نیستند


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 13 شهریور 1386 و ساعت 01:09 ق.ظ | نظرات ()

تولدت مبارک
شنبه 27 مرداد 1386

شب تولد تو

                 ستاره هارو تک تک

                                               به عشق تو شمردم

                             

                           تولدت مبارک


نوشته شده توسط مسعود در شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ | نظرات ()

دوشنبه 18 تیر 1386

تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم

تنها آرزوی ساده ام این بود،

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!


نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه 18 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ | نظرات ()

ماه من!
سه شنبه 22 خرداد 1386

اگر که روی زمین یا که در هوا باشی

خراب و خیس در آغوش برکه ها باشی

پلنگهای جهان در پی تو می گردند

چه فرق می کند ای ماه من کجا باشی

اگر تو جان منی هیچ بر نخواهم تافت

برای ثانیه ای از تنم جدا باشی

از آن دو چشم پلنگانه ات نمی خواندم

غزال باشی و حتی گریز پا باشی

زبان جوش و خروش مرا نمی فهمی

اگر به لهجه ی دریا هم آشنا باشی

چقدر درهم و طوفانی ام اگر چون ماه

میان برکه ی آغوش من رها باشی...


نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 22 خرداد 1386 و ساعت 11:06 ق.ظ | نظرات ()